عشق مامان و بابا ملینا جونمعشق مامان و بابا ملینا جونم، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

ملینا فرشته کوچولوی من

شیطون بلا

صبح که از خواب بیدار شدیم رفتم آشپزخونه که صبحانتو آماده کنم دیدم صدات درنمیاد اومدم با این صحنه مواجه شدم نمیدونستم چه عکس العملی داشته باشم دعوات کنم بزنم بکشم تصمیم گرفتم هیچ کدوم و انجام ندم و ازت عکس بگیرم ببینی چه وروجکی بودی ...
7 بهمن 1392

یخچال

همش میای سریخچال و در فریزر و باز میکنی و حسابی وارسیش میکنی منم دریخچال و قفل میکنم که شما باز نکنی تا میری بازش کنی میبینی قفله میگی مامان تیلید یعنی کلید و بده درشو باز کنم (با دوتا کلمه ببین چه جمله طولانی رو میرسونی )یه سری که در و قفل کرده بودم شما کلید رو از من گرفتی و گم کردی و مام هرچی گشتیم پیداش نکردیم و چندروز بدون یخچال بودیم آخر از دوست بابایی که یخچالشون مثل ماست کلید گرفتیم و درشو باز کردیم اینم عکساش ...
6 بهمن 1392

کتاب خوندنت

این کتاب و همکار بابایی خانم ابراهیمی وقتی فهمید باردارم برات هدیه خرید و شمام خیلی دوستش داری و همش میشینی میخونی و شکلاشو میگی که نی نی داره چیکار میکنه مثلا جایی که داره گریه میکنه شما گریه میکنی جایی که میخنده شما میخندی خلاصه خیلی باهاش اخت گرفتی و هیچ کتاب دیگه رو به اندازه این دوست نداری اینم عکسای شما درحال کتاب خوندن معلم برای سفید بودن برگ نقاشیم تنبیهم کردو همه خندیدند اما من خدایی را کشیدم که دیدنی نبود تو را به او میسپارم دوست دارم تک گل باغ زندگیم ...
6 بهمن 1392

غذا خوردنت تو ظرفشویی

عزیز مامان چندوقتیه که برای اینکه غذا تو بخوری میزارمت تو ظرفشویی تا آب بازی کنی و من بهت غذا بدم از بس که تو غذا خوردن ناز و ادا داری حتما باید با یه چیزی سرگرم بشی تا دهنتو باز کنی  وقتی هم میشستی تو ظرفشویی همش لیوان و پر میکردی آب میخوردی تا غذات تموم میشد که 20لیتری آب میخوردی ولی شب یلدا حسابی مارو ترسوندی طبق معمول گذاشتمت روی ظرفشویی که آب بازی کنی من داشتم به شما غذا میدادم که شیطونی کردی و یهو آب داغ رو باز کردی من زود گرفتمت رو پاهات پماد زدم و زیر آب سرد گرفتم خدا رو شکر هیچی نشد ولی بابایی حسابی منو دعوا کرد گفت اگه چندروزم گرسنه موند دیگه حق نداری تو ظرفشویی بهش غذا بدی و منم حسابی گریه کردم خلاصه دیگه توبه کردم ...
2 دی 1392

حال و هوای این روزات

عشق مامان بازم غرغرو شدی و مدام بهونه میگیری از ترست هیچ کس جرات نداره وایسه چون همش میگی منم بغل کنین و همش بهونه بیرون رفتن رو داری بیرون خیلی سرده و هوا بارونی اصلا نمیشه دراومد از خونه البته حقم داری حوصلت سر میره ولی چه میشه کرد همش میری تو راهرو کالسکتو میبینی میگیٍ اِن اِن سوار میشی و زود میگی مامان کمربندتو نشون میدی که ببندم و بعد میگی دد الهی فدات شم نمیتونم ببرمت بیرون دلم برات خیلی میسوزه هوا سرده قاب عکس بابایی رو برمیداری میگی بابا بوسش میکنی میگی بیا بیا اینم عکساش:   بهت میگم جیگر مامان کیه میگی من میگم عسل مامان کیه میگی من تا لباس یا وسیله ای که برای شماست رو بهت نشون میدم میگم برای ...
1 دی 1392

گلچینی از عکسهای 13 ماهگی گل دخترم

اینجام داری توپ بازی میکنی عااااشق توپ بازی هستی   اینجام با من قهر کردی قربونت برم   اینجام سوار محمد حسین شدی اینجام داری با این گوی ها(اسمشو دقیقا نمیدونم) بازی میکنی خیلی دوست داری از رو هم نمیری صد دفعه زدی تو سرت   همش سر کشوهای دراوری و لباسای بابایی رو درمیاری میگی بابا بابا     ...
16 آذر 1392

رفتنت تو میز تلویزیون

میز تلویزیون مامان جون اینا کنارش بازه و شما همش میری اون تو که سیما رو از برق بکشی و دوباره بزنی سرجاش نمیدونم خیلی علاقه خاصی به برق داری البته اون کنارشو پشتی میزاریم که شما نری اما امروز از نبود پشتی استفاده کردی و دوییدی رفتی توش ...
10 آذر 1392