عشق مامان و بابا ملینا جونمعشق مامان و بابا ملینا جونم، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

ملینا فرشته کوچولوی من

آرد بازی

گل قشنگم بابایی از اصفهان برامون گز آردی آورده بود و شما خیلی دوست داشتی وقتی تموم شد آرداش توش مونده بود و شما میگفتی گز میخوام منم گفتم تموم شده  و تا خودت  جعبه رو ندیدی  باورت نشد وقتی با  دست آردا رو کنار میزدی دنبال گز میگشتی ازنرمی آرد خوشت اومد یهو گفتی نرمه منم دیدم خوشت اومده یه زیرانداز برات انداختم و آرد و گذاشتم  جلوت و شما  شروع  کردی لمس  کردن  آرد  و  اونو به دست و پاهات میزدی و بازی میکردی و کل هیکلت از سرتا پا آردی شدبعد از اینکه بازیت تموم شد بردمت حموم و حسابی شستمت و مثل دسته گل تمیزشدی. اینم عکسای وروجک آردی من     ...
16 شهريور 1393

پارک

خوشگل من یه شهربازی هست نزدیک خونمون هروقت ببرمت یه دستگاه هست سکه ای ببریه شما عاشق   اون   شدی   و   همش سوار  اون  میشی  تا  میریم  پارک میگی  سکه   ببری   با یه  بارم قانع   نمیشی دوبار   سوار میشی   اینم عکساش   کاش می دانستی؛ چشم هایم ز شکوفایی عشق تو فقط می خواند... کاش می دانستی؛ عشق من معجزه نیست!!!!!!!! عشق من رنگ حقیقت دارد!! اشک هایم به تمنای نگاه تو فقط می...
11 شهريور 1393

سیزده بدر1393

  گل نازم   سیزده بدر طبق برنامه ای که داشتیم با دوستای بابایی رفتیم پارک پردیسان جوجه و جیگر واسه ناهار گرفتیم و از ساعت 9 رفتیم و تا7 غروب اونجا بودیم خیلی خیلی بهمون خوش گذشت   شمام با دوستت پارساجون حسابی بازی کردین و خوش گذروندین بعداز ناهار شما حسابی خسته شدی و اومدی خودت اعتراف کردی مامان می می لالا   تا بغلت کردم بیهوش شدی حدود دوساعت راحت خوابیدی و با انرژی بیدار شدی و باز شروع کردی بازی کردن و دوییدن   اینم عکسای دومین سیزده بدر نفس مامانی   ...
9 شهريور 1393

عشق مامانی 19 ماهه شد

  ماهگیت مبارک نفسممممممم                   ملینای من   به چشمان تو می نگرم و سر سبزی دشت ها را به فراموشی می سپارم.... تبسم معصومانه تو مرا از نگاه به غنچه ی نو دمیده در صبحگاه بهار بی نیاز میسازد...   به چشم من ، ستاره ها دیگر در تاریکی شب درخششی ندارند.... نهال محبت تو  سرسبزترین سبزینه ای است که در بوستان عمرم کاشته ام...با اشک دیدگانم جوانه ات را آبیاری میکنم...و با بوسه های گرم مادرانه ، جوانه وجودت را قدرت می بخشم تا شاخ و برگت قوی شود و سایه گستر عمرم شوی..... ...
5 شهريور 1393

پایان 18ماهگی

بهونه قشنگ من برای زندگی روزبه روز بزرگتر و شیرین زبون تر میشوی و با کارا و حرفای جدیدت ما رو متعجب میکنی با اون زبون و لحن بچگونه دل ما رو میبری عزیزدل مامانی   دیگه جمله های سه کلمه ای میگی و واضح تر صحبت میکنی هر چی میگیم فوری مثل طوطی تکرار میکنی و ماشالله نسبت به همسنات خیلی جلوتر و باهوش تری   اینم یه سری از کلمه هایی که یاد گرفتی:   به آژانس میگی آجانس یه سری که میخواستیم بریم بیرون زنگ زدم آژانس شما ازاونجا یاد گرفتی همش میگفتی آجانس ماشین که اومد از آقای راننده با حالت سوالی پرسیدی آجانس راننده غش کرد ازخنده   خیلی بامزه بود بعدشم همش تو خونه کارت آژانس رو برمیداشتی ...
26 مرداد 1393

عیدی من و بابایی به تک گل باغ زندگیمون

قشنگ ترین بهونه زندگی   اینم عیدی امسالت که شما خودت انتخاب کردی و خیلی دوستش داری وقتی آوردیمش خونه کلی ذوق داشتی و همش سوارش میشدی هرکی میومدخونمون فوری با ذوق نشونشون میدادی   خدایا این فرشته مهربان کیست که از آسمان برایم هدیه کرده ای؟ این چه گلی است که در هر چهار فصل گل است ؟ این چه ماهی است که در روزها هم در آسمان است و نور میدهد؟ این چه چهره ای است که در آن پر از روشنایی و زیبایی است؟ این چه پروانه ای است که اینقدر رنگارنگ و زیباست؟ این چه ستاره ای است که در بین تمام ستاره ها درخشان ت...
16 مرداد 1393

سفربه تنکابن

عروسک مامانی   روز اول عید خونه باباجون و آقاجون رفتیم و شما کلی عیدی ازشون گرفتی روز دوم عید طبق برنامه ای که با دوستای بابایی داشتیم همگی راهیه تنکابن شدیم   سه روز اونجا بودیم خیلی خیلی سفرخاطره انگیز و خوبی بود و بهمون خیلی خیلی خوش گذشت شما همش اونجا با دوستت آقاپارسا بازی میکردی تو حیاط ویلا توپ بازی میکردین سنگ تو فرغون میرختین با بیل باغچه رو میکندین یا همش   ازپله ها بالا میرفتی و چون خوب بلد نبودی ازپله ها بالا بری من یا بابایی همش رو   پله مراقبت بودیم که خدایی نکرده نیفتی بردیمت جنگل  با پارسا اسب سوارشدی و کلی ذوق کرده بودی و صدای پیتک...
9 مرداد 1393