عشق مامان و بابا ملینا جونمعشق مامان و بابا ملینا جونم، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

ملینا فرشته کوچولوی من

روزی که فهمیدم یه فرشته تو دلمه

1392/6/23 17:46
نویسنده : romina
171 بازدید
اشتراک گذاری

چند روزی بود حالت تهوع داشتم اما همش به خودم میگفتم باز مثل ماهای قبل ممکن تست منفی باشه ولی بابا مهدی ساعت 9 شب گفت بریم بی بی چک بخریم ضرر نداره رفتیم خریدیم و اومدیم ولی بی بی چک منفی بود خیلی ناراحت شدیم فرداش میخواستم برم برای آزمایش ولی بی خیال شدم گفتم چند روزم صبر میکنم فرداش رفتم خونه خاله وجیهه و تا عصر اونجا بودم عصر بابایی اومد دنبالم و گفت یه آزمایشگاه همین نزدیکیاست بریم آزمایش بده رفتیم گفتیم که جوابشو اورژانسی میخوایم تست ازم گرفتن و گفتن نیم ساعت باید صبر کنین من و بابایی ام نشستیم و منتظر تو دلم غوغایی بود از استرس نمیتونستم یک جا بند شم باباییم همش باهام شوخی میکرد و حواسمو پرت میکرد که زمان زود بگذره خلاصه بعد از یک ربع متصدی آزمایشگاه صدامون زد از قیافشم نمیشد چیزی رو فهمید یکم اخمو بود تا جواب و بگه برامون یه قرن گذشت بعداز چند دقیقه مکث گفت امیدوارم که خوشحال بشین جواب مثبته وای نمیدونی چه حسی داشتم تو آسمونا بودم سر از پا نمیشناختم اینقدر خوشحال شدم که همون جا بابایی رو بغل کردم.

روز دوشنبه 12 دی 1390 بود که فهمیدم یه فرشته ناز کوچولو تو دلم

اون روز تولد دایی علی هم بود وقتی رفتیم خونه مامان جون اینا از چهرمون شادی میبارید و بابا جون و مامان جون همش میگفتن چی شده اینقدر خوشحال کلی حدس زدن آخرم بابا مهدی بهشون گفت دارین پدربزرگ و مادر بزرگ میشین نمیدونی چقدر خوشحال شدن اصلا باورشون نمیشد.

مامان جون همون موقع به عمو حسن و زنعمو اعظم زنگ زد و به اونام خبر داد اونام خیلی خوشحال شدن.

عمو حسن همون موقع اومد خونه مامان جون اینا و بهمون تبریک گفت .

اون شب جشن تولد دایی علی و تو رو باهم گرفتیم و کلی بهمون خوش گذشت.هورا

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)