عشق مامان و بابا ملینا جونمعشق مامان و بابا ملینا جونم، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

ملینا فرشته کوچولوی من

بیسکوییت خوردن وروجک من

گل مامان وقتی بیسکوییت کرم دار بهت میدم بیسکوییت رو از وسط باز میکنی و فقط کرم توشو میخوری و خود بیسکوییت رو میندازی اونور خیلی این کارت جالبه اینم چند تا عکس از بیسکوییت خوردن نفس مامان  در را باز کن خبری دارم قلبم را بشکاف نامه ای دارم نامه را بازکن دووووستت داااااااارم ...
11 اسفند 1392

اولین برف بازی عشق مامان درآبعلی

قشنگ مامان تو دی ماه بود که واسه برف بازی با دوستای بابایی رفتیم آبعلی خیلی بهمون خوش   گذشت و شما برای اولین بار برف رو میدیدی وکلی ذوق کرده بودی همش از زمین برف برمیداشتی و پرت میکردی و جیغ میزدی بف بف (برف) زیاد نزاشتی ازت عکس بندازم اصلا   واینمیستادی این چندتام بغل بابایی بودی انداختم ...
27 بهمن 1392

ماه

جیگر مامانی روزا وقتی آفتاب درمیاد یه سایه میفته روی دیوارمون که شما فک میکنی ماهه و باذوق به من نشون میدی میگی مامان ماه الهی مامانی فدات بشه ماه زیبای من عاااااشقتم ...
27 بهمن 1392

یکی دیگه از شیطنتای وروجک مامان

عزیز دل مامانی یاد گرفتی درلباسشویی رو باز میکنی و لباس میبری میندازی توش وقتی شما بیداری جرات ندارم لباسشویی رو روشن کنم چون اینقدر دکمه هاشو میزنی که یا خاموش میشه یا از اول شروع به کار میکنه عشق یک واژه ی زلال است ،تو باید باشی قلب من  زیر سوال  است ، تو  باید  باشی فال حافظ  زدم آن رند غزل خوان  هم  گفت زندگی  بی   تو محال  است ، تو باید باشی       ...
25 بهمن 1392

با تلفن حرف زدنت

اینجا داری با بابایی صحبت میکنی و خودتو براش لوس میکنی خیلی با دقت به حرفاش گوش میدی و جوابشو میدی من به دوچیز عشق می ورزم یکی تو و دیگری وجودتو دراین دنیا دوچیز میخواهم  یکی تو و دیگری خوشبختی تو ...
25 بهمن 1392

سالاد خوردن جیگر مامان

عزیز مامان شمام مثل من و بابایی عاشق سالاد هستی و بعضی موقع ها که غذا نمیخوری با سالاد بهت غذا میدم و شما میخوری اینم چند تا عکس از سالادخوردنت  دوستت دارم گل خوشبوی باغ بهاریم   .   ...
25 بهمن 1392

تولد دوستای بابایی

اینجام تولد دوتا از دوستای بابایی بود و توی باغچه جشن گرفته بودن و خیییلی بهمون خوش گذشت شما کلی رقصیدی خیلی سرد بود و همه رفته بودیم زیر کرسی خیلی کیف داد شماهمش میرفتی زیر لحاف دالی بازی میکردی مداد رنگی و دفتر نقاشیتم برده بودم و حسابی مشغول شده بودی باهاشون و خط خطی میکردی دوستت دارم بی منت و بی انتظار باش تا پرشوم از لذت بودنت     ...
22 بهمن 1392