عشق مامان و بابا ملینا جونمعشق مامان و بابا ملینا جونم، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

ملینا فرشته کوچولوی من

بازی با وسایل آشپزخونه

عاشق بازی با وسایل آشپزخونه هستی مخصوصا قابلمه و کفکیرو ملاقه .کفکیر و ملاقه رو تو قابلمه هم میزنی مثلا داری غذا درست میکنی بعدش الکی میزاری دهنت مثلا داری غذا میخوری و میگی به به ...
10 آذر 1392

کوهسار

دیشب با خاله وجیهه اینا رفتیم کوهسار و تو یه باغچه نشستیم و قلیون کشیدیمو چایی خوردیم شما و محمدحسینم حسابی آتیش سوزوندین و طبق معمول همش دعوا میکردین و هرچی اون برمیداشت شما میگرفتی ازش هرچی شما برمیداشتی اون میگرفت ازت و حسابی ما رو دیونه کردین ولی با این حال خیلی خوش گذشت و شب خوبی بود اینم عکساش     اینجام شما پاهاتو دراز کردی داری اتل متل توتوله بازی میکنی اینجام شما فنجونارو گرفتی داری روهم میچینی ...
10 آذر 1392

عشق مامان 14 ماهه شد

عزیز دلم روزها از پس همدیگه میره و تو روز به روز بزرگتر و خانم تر میشی مامانی و بابایی عاشقتن و از اینکه فرشته ای مثل تو رو داریم خیییلی خوشحالیم  عاشق وقتایی هستم که بلند بلند میخندی و خودت برام لوس میکنی  وقتی میبینم نشستی و مثل خانم ها با خودت بازی میکنی دلم میگیره چقدر زود داری بزرگ میشی و من تو حسرت زمانهایی هستم که گذشته ای گل من ای گل من ای دختر خوشگل من عزیز و دردونه من ای گل گلخونه من تو دختر ناز منی خوشگل و طناز منی قربون خنده هات برم تو پر پرواز منی دل منو برده چشات دلم اسیر خنده هات عروسک قشنگ من قربون اشک بی صدا همه دنیا یه ...
7 آذر 1392

دندون درآوردن

عزیز مامانی ماشالله تندتند داری دندون درمیاری و خیلی اذیت میشی دندونات 4 تا 4 تا دندونات دارن درمیان و شما خیلی بی قراری مخصوصا شبا امروز دقیقا14 ماه 10 روزته و شما 6 تا دندون بالا درآوردی و 6 تا دندون پایین  ...
7 آذر 1392

گلچینی از عکسای 14 ماهگی دردونه مامان

اینجام مشغول خوردن بیسکوییت هستی خیلی بیسکوییت دوست داری جاشم یادگرفتی که توی کدوم کابینته میری تو آشپزخونه داد میزنی مامان بهم کابینتو نشون میدی میگی دده کل خونم رم بیسکوییتی میکنی اینم یه عکس از گریت که همه عاشق گریه کردناتن خیلی باحال گریه میکنی معلوم نیست گریه میکنی یا میخندی ...
7 آذر 1392

کارکردنت

صبح که از خواب بیدار میشی اول میری سراغ جاروبرقی که خونه رو جاروبرقی بکشیم خیلی دوست داری و دستمالم میاری گردگیری میکنی همچین دختر تمیزی دارم من تا یکم بیسکوییت یا کیک میریزی زمین میری جارو نپتون رو میاری جارو میکشی عشقم   بعدشم موهایی که به جارو گیرکرده رو درمیاری میگی مو مو میبری میندازی سطل زباله   وقتی میخوام غذا بیارم کمکم میکنی و لیوان و قاشق میبری درکل دخمله کاری هستی و معلومه کدبانو میشی مثل مامانت ...
7 آذر 1392

کارهایی که میکنی و کلمه هایی که یاد گرفتی

میگی تاتون یعنی کارتون میشینی رو مبل و کارتون تماشا میکنی  تا بچه ای رو میبینی کلی ذوق میکنی میگی نی نی دستاتو میبری بالا میگی ااا یعنی الهی شکرت میری سریخچال میگی موز خیلی موز دوست داری چند روزم هست که ل رو خوب یاد گرفتی و میگی لولولولو و علی رم قشنگ صدا میکنی وقتی میگم گاو چی میگه خیلی غلیظ میگی ما ما  مسواک میزنی تا میخوام بهت غذا بدم میگی مامان تن تن یعنی تند تند تا قند رو میبینی میگی قند همچینم غلیظ ق رو میگی تا لب تاب و میبینی میگی هی هی یعنی برات عمو پورنگ رو بزارم که میگه داداریرو هی هی داریراریرو هی هی خیلی دوست داری برنامه عموپورنگ رو تا برات میزارم میری مثل خانما رو مبل میشینی و تماشا میکنی ا...
7 آذر 1392

نشستنت تو لگن

بردمت حیاط یکم راه بری و بازی کنی تا لگن رو دیدی گفتی حموم و آوردی گذاشتی وسط و نشستی توش عااااااااااااااااشق این کاراتم ...
7 آذر 1392

ماه محرم

ماه محرم اومده و همه جا سیاه پوش حسینه و همه میرن هیئت و عزاداری بابایی هرشب میره هیئت و من وشما خونه تنهاییم به خاطر اینکه هم هوا سرد شده هم شما چند روزه سرما خوردی و هم ماشالله یه جا بند نمیشی که بخوام جایی برم از اینکه همش تو خونه ام خیلی دلم گرفته اما از اینکه تورو دارم و من و حسابی از تنهایی بیرون آوردی خیلی خوشحالم و خدارو شکر میکنم  صدای نوحه که میشنوی سینه میزنی دیشب دسته اومد کوچمون بردمت جلوی در اولش سینه زدی و بعدش باصدای طبل میرقصیدی نمیدونستی چیکار کنی آخر امروز تاسوعا بود و طبق هرسال رفتیم هیئت محل چون که از اون محل نقل مکان کردیم راهمون یکم دور شده دنبال دسته رفتیم . بابایی علامت بلند میکنه وقتی بابایی رو میدیدی...
7 آذر 1392