روز عاشورا
امروز عاشورا بود و باز رفتیم هیئت محل هوا بارونی و سرد بود ولی نزدیکای ظهر که شد هوا آفتابی و گرم شد اولش که رفتیم شما خوب بودی ولی یکم بعد باز شروع کردی به بهونه گرفتن و همش گریه کردی هرکاریت میکردم آروم نمیشدی خلاصه باز با بابایی بردیمت خونه آقا اینا سرحال شدی و اصلا یادت رفت که داشتی گریه میکردی
تازه بهونه میگرفتی که بریم دد از دست تو چیکار کنیم آخه شیطون
نیم ساعت اونجا بودیم و برگشتیم خونه باباییم دیگه نرفت هیئت و ما رو آورد خونه خلاصه امروز هیچی نفهمیدیم از عاشورا نه خیمه سوزی دیدیم نه دسته و نه عزاداری حیف شد ![]()
اینم چند تا عکس از امروز
![]()



![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


روز عاشورا
