عشق مامان و بابا ملینا جونمعشق مامان و بابا ملینا جونم، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

ملینا فرشته کوچولوی من

روز جمعه 22 شهریور

عزیز دلم امروز 22 شهریور روزجمعه خودت بدون کمک و بدون اینکه جایی رو بگیری بلند شدی و مارو شگفت زده کردی آخه تا بهت گفتیم خودت پاشو بلند شدی شیطون بلد بودیو به روی خودت نمیاوردی امروز از صبح الناز اومد خونمون و تو کلی ذوق کردی و اینقدر سرگرم بازی باهاش شدی که منو از یاد بردی و وسایل خونه یه روز از دستت راحت بودن با الناز دالی بازی میکردی و تا الناز قایم میشد میگفتی اووو رفت و میدوییدی دنبالش میگفتی بیا با دستات اشاره میکردی بیا   ...
24 شهريور 1392

هشت ماهگی گل دخترم

روزا میگذره و تو روز به روز بزرگ تر میشی و کارای جدیدی یاد میگیری و مارو حیرت زده میکنی روز به روز شیرین تر و خواستنی تر میشی و ما رو غرق لذت میکنی ولی همچنان غرغرو بد خواب هستی و کل روز همش باید بغلت کنیم و تا میزاریمت زمین شروع میکنی به گریه ولی با همه اینا من و بابایی عاشقتیم. کارهایی که تو این ماه میکردی:دست میدادی،در شیشه شیرتو و قابلمه و کتری وهرچیز دیگه ای رو برمیداشتی و میزاشتی سرجاش ،تا میگفتیم الله اکبر کن سجده میرفتی و میگفتی آآ عاشق نون بربری بودی و دست هرکی تو خیابون میدیدی اینقدر جیغ میزدی تا بهت بده و آبرومونو میبردی همه فکر میکردن ما به تو غذا نمیدیم گربه رو خیلی دوست داشتی تا میگفتیم پیشی رو صدا کن میگفتی عع عع ،کاغذ ...
24 شهريور 1392

کارهایی که تو 6 ماهگی انجام میدادی

بای بای میکردی،بابا و مامان و دد میگفتی،مارو میترسوندی و میگفتی خووووو،با روروئک حسابی تخته گاز میرفتی، دستت و میزدی به دهنتو صدا در میاوردی آآآآ ،دست دستی میکردی و تا آهنگ میزاشتیم حسابی نانای میکردی و بشکن میزدی.شست پاتو میخوردی و با پاهات دست میزدی دراز میکشیدی پتو رو میکشیدی رو صورتتو دست و پا میزدی بعدپتو رو از سرت بر میداشتی و مارو نگاه میکردی که بهت بگیم دالی من اسم این بازیتو گذاشته بودم پتو بازی یه وقت میشد نیم ساعت همینجور پتو بازی میکردی و کلی میخندیدی اینقدر محکم پاتو میکوبیدی زمین که من پام به جای تو درد میگرفت و یه پتو میزاشتم زیر پات. دیگه خوابت بهتر شده بود و عادت کرده بودی ساعت 10.11 بخوابی و صبحم ساعت 6.7 بیدار میشدی....
24 شهريور 1392

یه شیرین کاری جدید

عزیزم اگه بدونی امروز چیکار کردی دلم میخواست بخورمت ساعت دایی رو انداختی تو دستت تا بهت گفتم ساعت چنده صفحه ساعت بادقت نگاه کردی و بعد به من نگاه کردی گفتی 10 الهییییییییی من فدات شم ...
24 شهريور 1392

اینم اولین عکسای نفس من

  امشب چه نازدانه گلی در چمن رسید گویی بساط عیش مداوم به من رسید نور ستاره ای در شب تولدش انگار که فرشته ای از ازل رسید به دنیا خوش اومدی نازگلم ...
23 شهريور 1392

جشن تولدت تو خونه

اول قرار بود یه جشن تو یه باغچه بگیریم و همه رو اونجا دعوت کنیم چون که خونمون کوچیک بود اما اینجوری تم هایی که برات درست کرده بودیم و نمیشد اونجا انجام بدیم و اینم بگم که زحمت درست کردن تم تولدت و خاله الهه کشید و علاوه براون خیلی بهم کمک کرد خلاصه یه تولد خونوادگی  تو خونه گرفتیم و یه تولد دوستانه تو سفره خونه سنتی گندم. تم تولدت زنبوری بود که لباستم زنعمو اعظم برات دوخت . روز دوشنبه 4 شهریور تو خونه یه جشن خونوادگی برات گرفتیم که خیلی خوب برگزار شد ولی تو خیلی بد اخلاق و بد قلق شده بودی و همش گریه میکردی .تو همه عکسات گریه کردی و اصلا نتونستم یه عکس خوب ازت بندازم. وقتی میخواستیم کیک رو ببریم چاقو رو دادیم دست تو و منو بابایی دس...
23 شهريور 1392