عشق مامان و بابا ملینا جونمعشق مامان و بابا ملینا جونم، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

ملینا فرشته کوچولوی من

بدون عنوان

سلام عشق مامان چند روز نتونستم بیام برات بنویسم ببخشید گلم البته تقصیر شماست چون که اینقدر بی قراری وگریه میکنی که اصلا اجازه نمیدی بیام . شبا تا صبح همش تو خواب گریه میکنی یعنی نیم ساعتم کامل نمیخوابی هر ده دقیقه گریه میکنی و خواب و ازمون گرفتی صبحم ساعت6 بیدار میشی و کل روزم به زور یکساعت میخوابی و الان 10 روز میشه که هلاک خوابم وقتی بیدار میشی اول میری بالا سر بابایی و ذوق میکنی میری رو شکمش میشینی و بوسش میکنی تا بیدار شه الهی من فدای این اداهای تو برم عزیزم امروز ظهر وقتی اومدم بخوابونمت تشکتو شسته بودم یه پتو برات انداختم که بخوابی دیدم بلند شدی و رفتی سراغ رختخوابا و به زور داشتی یه تشک بزرگ رو در میاوردی من برات درآوردمش و هم...
2 مهر 1392

عاشقتم...

عزیز مامان دیگه اینقدر به من وابسته شدی که اصلا اجازه نمیدی من از جام بلند شم یه کم میری میچرخی باز میای منو بوس میکنی و خودتو حسابی برام لوس میکنی باز میری پی فضولی تا من بلند میشم میچشبی به پاهام که بغلم کن حسابی منو خونه نشین کردی نه تو کالسکه میشنی نه راه میری نه بغل کسی جز من میمونی آخه دلت میاد مامانی از دست تو دلمون پوسید تو این خونه خودت بدتر از من امروز بردمت دکتر برای چکاپ آخه دوهفته ای بود گوشات عفونت کرده بود و به خاطر همین واکسن 12 ماهگیت عقب افتاد خدارو شکر هیچ مشکلی نداشتی و فردا میبرمت برای واکسن وزنت 11.100 و قدت 81 و دور سرت 47 بود ماشالله قدت از خط زده بیرون مثل بابایی قد بلند و رشیدی ایشالله که همیشه سالم وخوب باشی...
28 شهريور 1392

امان از دست تو....

دو روزه روزا خوابت بهم ریخته و درکل نیم ساعتم نمیخوابی و هم خودت حسابی کلافه هستی و هم منو کلافه میکنی غذا خوردنتم که نگو میزارمت رو کابینت تمام وسایل رو کابیت و بهم میریزی تا یه قاشق غذا بخوری البته فقط به روی کابینت ختم نمیشه و کل خونه رو میچرخیم تا شما غذات تموم بشه که بازم نصفه میمونه آخر با این غذا خوردنت منو دق میدی یعنی روزی رو میبینم که یه بشقاب پر غذا رو خودت بخوری و من لذت ببرم با همه اینا عاااااااااااااااااشقتم و میپرستمت ایشالله که همیشه سلامت باشی اذیتم کنی ...
28 شهريور 1392

ثبت چند کار جدیدت

یکی از کارای جدیدی که انجام میدی و ولکونشم نیستی اینه که وقتی میخوایم بیام خونه در کوچه رو باز کنیم کلید رو از دستمون میگیری و ماشالله میدونی کدوم کلید درکوچست خودت میندازی تو قفل و زور میزنی که بازش کنی و تا سه چهار بار در و باز نکنیم و دوباره نبندیم که تو باز کنی ول کن نیستی آخه به سه چهار بارم قانع نیستی عشقم اگه از شماباشه تا صبح باید در و باز بسته کنیم دیروز برات سی دی صد آفرین آموزش اعدادشو گذاشتم اون میگفت یک شما میگفتی ده اون میگفت دو شما میگفتی ده تا به ده برسه هر عددی میگفت شما میگفتی ده به ده که رسید گفت ده تو کلی ذوق کردی و منو نگاه میکردی و تند تند میگفتی ده الهی من فدات شم که میدونی ده عدده   ...
28 شهريور 1392

مهربون مامان

مامان سرماخورده و همش ازت دوری میکنه که تو مریض نشی اما تو امروز حسابی محبتت گل کرده و همش میای منو به زور میبوسی الهی فدات شم مهربونم ایشالله که مریض نشی به خاطر اینکه زودتر خوب شم و تو مریض نشی به دکتر گفتم برام آمپول بنویسه شجاعتو داشتی ...
24 شهريور 1392

12ماهگی عزیز دلم

جشن تولدت به خوبی برگزار شد و خیلی خوشحالم که به همه خوش گذشت 5 شهریور دقیقا روز تولدت راه افتادی و حسابی مارو ذوق زده کردی واکسنتو هنوز نزدم چون که گوشات عفونت کرده و ایشاله که زودی خوب میشی و واکسنتو میزنی 17شهریور دوتا دیگه از دندونای بالات نیش زد و تو حسابی کلافه ای و دست در دهان عاشق آهنگ باران بودی میدونستیم که تو گوشیه باباییه تا بابایی میومد خونه به گوشیش اشاره میکردی میگفتی آآآآآآآ اخه وقتی آهنگ باران رو میزاشتیم میخوند بیااااااااا توام باهاش همخونی میکردی میگفتی آآآآآآآ و دستاتو به حالت بای بای تکون میدادی و لذت میبردی ولی گوشیه بقیه رو اشاره میکردی دستاتم میرقصوندی میگفتی نانای که برات آهنگ بزاریم برقصی تلویزیون و ماهوا...
24 شهريور 1392

ناز گلم یازده ماهه شد

عزیزم داری به یکسالگی نزدیک میشی و من همه دغدغم اینه که تولدتو چجوری برگزار کنم . 23مرداد دوتا دیگه از دندونای بالاییت نیش زد و حالا دیگه 6 تا دندون داری . کلمه هایی که این ماه گفتی:بده رو میگفتی دده البته داد میزدی و حسابی جیغ جیغو شده بودی و هرچیزی رو که میخواستی با داد و بیداد به دست میاوردی. الو رو میگفتی ابو تلفن رو برمیداشتی و برعکس میزاشتی درگوشتو میگفتی ابو. اگه چیزی رو که برداشتی ازت میگرفتیم خودتو میکوبیدی زمین و جیغ و داد راه مینداختی و کار خیلی بدی که میکردی ومنو خیلی ناراحت میکرد این بودکه کلتو میکوبیدی به دیوارو زمین و اگه اینا نبود به ما کله میزدی (من نمیدونم تو این کارا رو از کجا یاد میگرفتی ) راه رفتنم بهتر شده بود...
24 شهريور 1392