عشق مامان و بابا ملینا جونمعشق مامان و بابا ملینا جونم، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

ملینا فرشته کوچولوی من

گلچینی از عکسای 14 ماهگی دردونه مامان

اینجام مشغول خوردن بیسکوییت هستی خیلی بیسکوییت دوست داری جاشم یادگرفتی که توی کدوم کابینته میری تو آشپزخونه داد میزنی مامان بهم کابینتو نشون میدی میگی دده کل خونم رم بیسکوییتی میکنی اینم یه عکس از گریت که همه عاشق گریه کردناتن خیلی باحال گریه میکنی معلوم نیست گریه میکنی یا میخندی ...
7 آذر 1392

کارکردنت

صبح که از خواب بیدار میشی اول میری سراغ جاروبرقی که خونه رو جاروبرقی بکشیم خیلی دوست داری و دستمالم میاری گردگیری میکنی همچین دختر تمیزی دارم من تا یکم بیسکوییت یا کیک میریزی زمین میری جارو نپتون رو میاری جارو میکشی عشقم   بعدشم موهایی که به جارو گیرکرده رو درمیاری میگی مو مو میبری میندازی سطل زباله   وقتی میخوام غذا بیارم کمکم میکنی و لیوان و قاشق میبری درکل دخمله کاری هستی و معلومه کدبانو میشی مثل مامانت ...
7 آذر 1392

کارهایی که میکنی و کلمه هایی که یاد گرفتی

میگی تاتون یعنی کارتون میشینی رو مبل و کارتون تماشا میکنی  تا بچه ای رو میبینی کلی ذوق میکنی میگی نی نی دستاتو میبری بالا میگی ااا یعنی الهی شکرت میری سریخچال میگی موز خیلی موز دوست داری چند روزم هست که ل رو خوب یاد گرفتی و میگی لولولولو و علی رم قشنگ صدا میکنی وقتی میگم گاو چی میگه خیلی غلیظ میگی ما ما  مسواک میزنی تا میخوام بهت غذا بدم میگی مامان تن تن یعنی تند تند تا قند رو میبینی میگی قند همچینم غلیظ ق رو میگی تا لب تاب و میبینی میگی هی هی یعنی برات عمو پورنگ رو بزارم که میگه داداریرو هی هی داریراریرو هی هی خیلی دوست داری برنامه عموپورنگ رو تا برات میزارم میری مثل خانما رو مبل میشینی و تماشا میکنی ا...
7 آذر 1392

نشستنت تو لگن

بردمت حیاط یکم راه بری و بازی کنی تا لگن رو دیدی گفتی حموم و آوردی گذاشتی وسط و نشستی توش عااااااااااااااااشق این کاراتم ...
7 آذر 1392

ماه محرم

ماه محرم اومده و همه جا سیاه پوش حسینه و همه میرن هیئت و عزاداری بابایی هرشب میره هیئت و من وشما خونه تنهاییم به خاطر اینکه هم هوا سرد شده هم شما چند روزه سرما خوردی و هم ماشالله یه جا بند نمیشی که بخوام جایی برم از اینکه همش تو خونه ام خیلی دلم گرفته اما از اینکه تورو دارم و من و حسابی از تنهایی بیرون آوردی خیلی خوشحالم و خدارو شکر میکنم  صدای نوحه که میشنوی سینه میزنی دیشب دسته اومد کوچمون بردمت جلوی در اولش سینه زدی و بعدش باصدای طبل میرقصیدی نمیدونستی چیکار کنی آخر امروز تاسوعا بود و طبق هرسال رفتیم هیئت محل چون که از اون محل نقل مکان کردیم راهمون یکم دور شده دنبال دسته رفتیم . بابایی علامت بلند میکنه وقتی بابایی رو میدیدی...
7 آذر 1392

روز عاشورا

امروز عاشورا بود و باز رفتیم هیئت محل هوا بارونی و سرد بود ولی نزدیکای ظهر که شد هوا آفتابی و گرم شد اولش که رفتیم شما خوب بودی ولی یکم بعد باز شروع کردی به بهونه گرفتن و همش گریه کردی هرکاریت میکردم آروم نمیشدی خلاصه باز با بابایی بردیمت خونه آقا اینا سرحال شدی و اصلا یادت رفت که داشتی گریه میکردی تازه بهونه میگرفتی که بریم دد از دست تو چیکار کنیم آخه شیطون نیم ساعت اونجا بودیم و برگشتیم خونه باباییم دیگه نرفت هیئت و ما رو آورد خونه خلاصه امروز هیچی نفهمیدیم از عاشورا نه خیمه سوزی دیدیم نه دسته و نه عزاداری حیف شد اینم چند تا عکس از امروز ...
7 آذر 1392

شیطونی دیشبت

دیشب وقت خواب که شد حسابی انرژی گرفته بودی و میدوییدی تو خونه بازیت گرفته بود و تا 12 نخوابیدی 12 که خوابیدی نیم ساعت نشد با گریه خیلی بدی از خواب بیدار شدی و هرکاری کردم آروم نمیشدی بیچاره بابایی بلند شد بغلت کرد راهت برد تا آروم شی شمام تو همون حالت گریه در رو نشون میدادی میگفتی دد یعنی خوشم میاد تحت هرشرایطی دد رو فراموش نمیکنی دیشب همینجور که بازی میکردی حولتو از تو کشو درآوردی و شروع کردی گوش تو پاک کردن من و بابایی از خنده ترکیدیم خیلی باحال بود یعنی عاشق کاراتم ماشالله که اینقدر میفهمی میدونی که حوله برای حمومه و بعد از حموم باید گوشاتو خشک کنی ...
7 آذر 1392